هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

سلام لطفا دعا کنید

سلام خاله ها و عمو ها و دوستای خوبم. هستی جونم چند روزه مریض شده و حال خوبی نداره. دارم از ناراحتی میمیرم.لطفا واسش دعا کنین زود خوب بشه.آخه هستی تمام زندگی ماست اگه حتی 1 تار مو از سرش کم بشه ما میمیریم. به محض این که خوب شد با عکسا و خبرای جدید میایم. دعا فراموشتون نشه لطفا.امیدوارم هیچ بچه ای مریض نشه ...
12 آبان 1392

پيك نيك

جيگر طلاي من سلااااااااااااام. قربونت برم عزيزدلم .عاشششششششششششششششقتم هستي جونم. 5 شنبه شب همه مهمون ما بودند واسه شام.البته قرار بود شام رو بريم محمد بن جعفر.اونجا 1 امامزاده هست كه اطرافش همش باغ و درخت و گل و بلبله و جاي خوبيه واسه پيك نيك .شب كه شام آماده شد  ما و عمه كبري و عمو مسعود و مامان بزرگ اينا رفتيم اونجا خوب بود اما كمي هوا سرد بود تو هم خوابت ميومد و حسابي بي تابي كردي و تا اينكه بردمت تو ماشين و خوابوندمت. اما روز جمعه همه به دعوت عمو محسن اينا واسه ناهار رفتيم بيشه عباس آباد.خيلي خوش گذشت همه بودن .تا عصر هم اونجا بوديم .هستي خانم هم كلي كيف كرد البته به جز آخرش كه خوابت ميومد بقيه اش دختر خوبي بودي.آهان داشت يادم مي...
7 آبان 1392

بازم پيك نيك

شنبه ظهر همه به دعوت عمو منصور واسه ناهار رفتيم پارك دولت.باباجون سركار بود واسه همين ما همراه عمو محسن اينا رفتيم پارك.قربونت برم كه چقدر آجي مريم رو دوست داري. وقتي مي بينيش اينقدر دست و پا ميزني و ذوق ميكني كه آجي هم بغلت ميكنه.از بغل آجي مريم بغل هيچ كس ديگه نميري من هم بهت قول شير رو ميدم كه مياي بغلم.عزيز نفسم چقدر تو مهربوني و محبت آدم ها رو با تمام وجود درك ميكني و به اونها جواب ميدي.داشتم ميگفتم رفتيم پارك و ناهار خورديم باباهم عصر اومد پيشمون.روز خوبي بود و خوش گذشت. اينم عكساش هستي جونم بغل عمو محسن   ...
7 آبان 1392

چهارمین سالگرد ازدواج مامان و بابا کنار هستی جونم

سلام فرشته کوچولوی من 23 مهرماه چهارمين سالگرد ازدواج من و بابايي بود ولي با 1 تفاوت بزرگ نسبت به سالاي قبل اون هم وجود 1 فرشته كوچولو كنارمون بود كه جشن كوچيك ما رو قشنگ و قشنگ تر كرد. عزيزدلم تو ثمره عشق من و باباجون هستي و بودن كنار تو رو با هيچ چيز توي دنيا عوض نميكنيم. 3شنبه صبح من و هستي رفتيم شيريني فروشي و 1 كيك كوچولو به همراه شوكولات خريديم و اومديم خونه. 1 ميز چيدم و فيلم عروسيمون رو گذاشتم و ساعت 5 بعدازظهر من و هستي منتظر اومدن باباجون از سركار شديم. بابا كه در رو باز كرد و اومد داخل كلي خوشحال شد و 1 جشن 3 نفره با هم گرفتيم. خوش گذشت.چندتا عكس هم گرفتم كه ميذارمشون   ...
27 مهر 1392

سفر هستی با 4 دندون به اهواز

سلام سلام قشنگ مامان  فردای روزی که آش دندونی واست درست کردم یعنی ٥شنبه هفته قبل رفتیم اهواز تا هم ١ سری به مادرجون اینا بزنیم هم آش دندونی دخمل گلم رو ببریم واسشون. تازه مادرجون هم از مشهد اومده بود و کلی چیزای خوشگل واسه جیگر مامان سوغاتی آورده بود.دیگه اینکه بالاخره نی نی عمو حسین و خاله زهرا جون به دنیا اومد.اسمش هم فاطمه خانمه.اهواز که بودیم رفتیم خونشون و فاطمه جونم رو دیدیم. دیگه دیگه ... آهان جمعه هم به دعوت عمو غلامحسین اینا واسه شام رفتیم پارک.خوب بود فقط کمی سرد شد اما خدا رو شکر واست لباس گرم برده بودم و سریع عوضت کردم و سردت نشد نفسم. خاله رویا اینا هم از مشهد اومده بودن و واست لباس خوشگل خریده بودن. خلاصه اینکه ...
27 مهر 1392

آش دندونی

سلام عزیزدل مامااااااااااااااااااااااااااااااان.خوبی نفس قشنگم؟میدونی چقدر دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینقدر زیاده که خودمم اندازش رو نمیدونم اما آش دندونی.بالاخره بعد از پیدا شدن 4 تا از مرواریدای قشنگت مامان فرصت اینو پیدا کرد که واست آش دندونی درست کنه بهد از اینکه حالت کمی بهتر شد و 2 تا دندونت با هم دراومدن آش دندونیت رو بار گذاشتم.4شنبه هفته قبل بعد از اینکه بابا جون رفت سرکار و تو خوابیدی ساعت 8:30 صبح آش رو گذاشتم سرگاز .محتویاتش رو از شب قبل خیسونده بودم و آماده بودن. ساعت 2 ظهر هم خاموشش کردم و کشیدمش توی ظرفا. خوشمزه های کنارش رو هم آماده کردم و اول واسه عمو محسن اینا فرستادم.شب هم همراه بابایی رفتیم خونه عمو منصور و مامان بزرگ اینا و...
26 مهر 1392

مرواريد سوم و چهارم با هم اومدن

اما ادامه ماجرا ... بعد از اينكه از دكتر اومديم داروهات رو بهت دادم اما دماغت كيپ بود و نمي تونستي بخوابي.هرجور بود شب سخت گذشت.صبح كه اومدم داروت رو بهت بدم ديدم بله دوتا دندون خوشگلت با هم زدن بيرون  دندون نه مرواريد البته گنجينه مرواريد .اين دو تا دندونت از بس واسشون سختي كشيدي به اندازه ي گنجينه اي از مرواريد واسه من ارزش دارن زندگي من.حدودا ٢ ماه بعد از٢تا دندونای قبلیت این ٢تا هم ئراومدن. سریع به بابایی که رفته بود سرکار پیام دادم هستی دندون درورده  از طرفي خوشحال بودم كه دندونات دراومدن از طرفي به خاطر وضعيتت ناراحت بودم.خدا رو شكر تبت قطع شده بود اما آبريزش بيني و گلو درد حسابي اذيتت ميكردن. نه مي تونستي شير بخوري...
25 مهر 1392

بازم گردش

سلام نفس مامان .با تموم شدن تابستون هوا کمی خنک شده و پارک رفتن می چسبه.چند شب بعد از پارک شهربازی ما و عمو محسن اینا و عمو مجید واسه شام رفتیم پارک خانواده البته به دعوت عمو اینا. هوا خیلی خوب بود و تو و آجی مریم با هم رفتین کالسکه سواری .تو هم که قربونت برم با آجیت حسابی حال میکنی .فردا شبش هم با عمه صدیقه اینا رفتیم پارک.اما خبرای بد از امشب شروع میشه که تو پست بعدی میذارمشون.این دو شب خوش گذشت. عکس خودت و آجی مریم رو میذارم واست گل قشنگم قربون اون چشات برم که شیطنت توشون برق میزنه.روزای خوب از امشب تموم میشن و... ...
25 مهر 1392

هستی مریض شد

سلام دختر ناز مامان. بعد از چند شب گردش مریض شدن تو همه ی خوش گذشتنا رو از دماغمون کشید بیرون و حسابی حالمون رو گرفت  شب آخری که با عمه اینا از پارک برگشتیم از بس خسته شده بودی خوابت برد منم وقتی رسیدیم خونه آروم گذاشتت توی تختت گفتم تا صبح بخوابی.چشمت روز بد نبینه ٢ ساعت بعد با گریه شدید از خواب بیدار شدی و هرکاری میکردم آروم نمیشدی عزیزم.با کلی تلاش بالاخره خوابوندمت اما دوباره نیم ساعت بعد از خواب پا شدی.همه ی احتمالایی رو که ممکن بود باعث ناراحتیت شده باشن رو رفع کردم اما فایده نداشت و تو همش گریه میکردی اگر هم میخوابیدی فقط واسه نیم ساعت بود بعدش با گریه از خواب می پریدی.خیلی نگران شدم دیگه نمی دونستم باید چه کار کنم.یهو کلی استفر...
23 مهر 1392